زبانحال امیرالمؤمنین علیهالسلام با حضرت زهرا سلاماللهعلیها
شعله زد در خرمنِ جان آه آتش زای من کو زلال فیض لعلت؟ جان من! زهرای من! هالۀ غم چتر گردان جمالت گشته است کو خدائی جلوهات؟ ای ماه مهر آرای من نشکـفد گر بر تکـلّم غـنچۀ خامـوش تو هر سخن افسرده گردد بر لب گویای من نرگست گوئی بود مست شکرخواب سحر ای نگـاهت مـایـۀ نوشـیـنی رویـای من بوی هجران میتراود از گل پژمردهات وایِ من! از تلخی ایّام هجران، وای من! نوبهارا جلوهات چون شد، مگر باد خزان بُرد بر یغما صفای این گل رعـنای من از نیایش شعله در جانِ ملائک میزدی ذکر و تسبیحت چه شد ای همدم نجوای من چشم بیدار تو را چون خفته بینم نیمروز؟ ای چراغ افروز بزم طاعت شبهای من بشکند دستی که شد ویرانگر بنیان صبر کرد چون فیروزه، رنگ لولو لالای من ریخت اشکم، ریخت تا گردون به جامت زهرِ غم سوخت جانت، سوخت تا کاشانه و ماوای من از تو باشد رونق گنجینۀ تنزیل و وحی ای به اکـلیل کـرامت گـوهر والای من حال امروز تو خون اندر دل من میکند گر نگردد حال، وای از تلخی فردای من قامت صبرم شکست از بار محنتزای درد تا نشان سنگ کین شد گوهر یکتای من شکـرُلله جــز بـه درگـاه نــبـی و آل او پیش کس عابد نشد خم قـدّ استغنای من |